گیلدا - دلم از غربت سنجاقک پُر
اینجا دلی تنگ است
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم پ.ن.۱ : و من از طی کردن این کوچه ی بن بست خسته نشدم. کوچه ایی که آغازش عشق تو بود و پایانش فریادهای تنهایی من . به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم پس از مرگ کجا خواهی رفت. "نیچه" "نیچه" " جومو کیانتا" در آسمانی که در دوردستها آبی است در آسمانی که پرنده هایش پرواز را می فهمند در آسمانی که هر چه بیشتر اوج بگیری ٬ حقیر نیستی در آسمانی که پایانی ندارد در آسمانی که قفسی در آن نیست در آسمانی که کسی به دروغ پرواز نمی کند در آسمانی که خیانت پنجره ای بسته رو به تاریکی ست در آسمانی که تمام روزهای باهم بودن معنا دارد در آسمانی که عشق لحظه های خوش پرواز است ... گیلدا ... ۲۸ آذر ۱۳۸۸ به همه ی دوستان خوبم وقتی این متن رو خوندم ٬ خیلی آروم شدم و تونستم کسانی که به عنوان دوست یا هر اسم دیگری اشتباهی کردند ببخشم و تقدیمش می کنم به شما همراهان خیلی خوبم که نظراتتون همیشه باعث دلگرمی و تشویق من بود و به این بهانه دوست دارم از آرام روانشاد نازنین که کمک بزرگی به من کرد تشکر کنم ... بلندیهای بادگیر(آرام روانشاد) در زندگی لحظاتی هست که آنقدر دلت برای کسی تنگ می شود که آرزوهایت فقط با در آغوش گرقتن او بر آورده می گردد. زمانی که دری از شادی به رویت بسته می شود ٬ در دیگری گشوده می گردد ولی ما همچنان به در بسته می نگریم . به ظاهر اطمینان نکن ٬ چون بیشتر وقتها دروغین است . به دارائی ها دل نبند !! زیرا ناپدید می شوند در جست و جوی کسی باش که با تو بخندد . زیرا خنده می تواند یه روز پر اندوه تو را به روزی شاد دگرگون کند. آنچه آرزوی توست ٬ درباره اش خیال پردازی کن. هر جا که آرزو داری برو و هر چه را که آرزو داری جستجو کن٬زیرا زندگی همانگونه است که تو به آن شکل می دهی. خوش شانس ها الزامآ صاحب بهترین ها نیستند آنها فقط بهترین هایی که سر راهشان می بینند را جستجو می کنند. زیباترین آینده بستگی به آن دارد که بدی های گذشته را فراموش کنیم . اگر به خطاهای گذشته که تو را آزار می دهند چیره نگردی ٬ هرگز از زندگی گذشته ات رهایی نخواهی یافت تا شیرینی اکنون و آینده را تجربه کنی . با تمام وجودت زندگی کن و همیشه به غم و دشواریها لبخند بزن. هرگز سخنان مهر آمیزت را از کسانی که به دلگرمی نیاز دارند ٬ دریغ نکن. زندگی تنها نفس کشیدن نیست ... زندگی راستین زمانی است که نفس انسان را می گیرد.... پ.ن.۱: گاهی برای آرامش نیاز به کلمات مثبت داریم ٬ حتی اگر فقط کلمات باشند. پ.ن.۲:سکوت ... نه به خاطرِ بلنديش،واسه اينکه هيچوقت پشتِ آدم رو خالی نميکنه دو سال پیش لایحه ای به مجلس رفت تحت این عنوان که مردانی که ازدواج کرده اند می توانند بدون اجازه ی همسر اول دوباره ازدواج کنند و این لایحه با مخالفت چندین نماینده ی مجلس و مجمع فعالین حقوق زنان تصویب نشد و اکنون بعد از گذشت ۲ سال دوباره این لایحه به مجلس برگشته به امیدی که دری به روی بهشت برای آقایون ما باز شود . البته اجازه ی زن اول چه اهمیتی داره چون فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که اجازه بده ... به عواقب کار که فکر می کنم تمام وجودم می لرزه : ۱- بچه هایی که از این ازدواجها پا به عرصه ی وجود می گذارند. ۲- زنانی که بی سرپرست می شوند ۳- بچه هایی که برچسپ طلاق میخورند ۴- تعداد زنان سرپرست خانواده افزایش پیدا می کند ۵- دو خانواده عملآ بی پدر می شوند ( چون پدر مجبوراست برای اجرای عدالت دائمآ در حال رفت و آمد باشد) و آیا این همه آمار بالای طلاق کافی نیست ؟؟؟ این همه زنان بی سرپرست که برای معیشت زندگی دست به هر کاری می زنند ٬ کافی نیست ؟؟؟ این همه بچه های طلاق که آینده ی نامعلومی در انتظارشان است ٬ کافی نیست ؟؟؟ این همه دختران فراری از خانه و خانواده کافی نیست ؟؟؟؟ آیا نباید به فکر محکم تر کردن بنیان خانواده ها اندیشید نه کمک برای فروپاشی آنان ؟؟؟ جند درصد زنان حاضر به چنین زندگی خواهند شد؟؟؟ عدالت کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟ دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر گفت : از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست در هیاهوی شهر گم شده ام در تنگنای قفسی که از خود ساخته ام در هزاران کلمه ی دوستت دارم در میان لحظه های با تو بودنم در فضای خالی اندیشه ام در لذت مکرر عشق بازی ام در فریادهای سکوتم در واژه های گنگ و بی احساسم در گم شدنها و پیدا شدنهای مکررم در عاشقانه هایم پیدا می شوم هر دم گم می شوم هر دم ... ۱۹ آذر ۱۳۸۸ *در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گقتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم "حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم...
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو دراقتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که :دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرقتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!!
ايمان يعني اين كه نخواهي بداني واقعيت چيست .
وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، دردستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند.

![]()
به سلامتی دیوار
به سلامتیِ دريا
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يکرنگيش
به سلامتیِ سايه
! که هيچوقت آدم رو تنها نميذاره
به سلامتیِ پرچم ايران
که ! سهرنگه
تخممرغ! که دورنگه
رفيق ! که يهرنگه
به سلامتیِ همه اونايی که
دوسشون داريم و نميدونن،
دوسمون دارن و نميدونيم
به سلامتیِ نهنگ
که گندهلات درياست
به سلامتیِ زنجير
نه به خاطر اينکه درازه،
! به خاطر اينکه به هم پيوستس
به سلامتیِ خيار
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش
به سلامتیِ شلغم
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش
به سلامتیِ کرم خاکی
نه به خاطر کرمبودنش،
به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پياده
! که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا
به سلامتيِ برف
که هم روش سفيده هم توش
به سلامتيِ رودخونه
که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن
میخوريم به سلامتيِ گاو
که نميگه من،
ميگه ما
به سلامتيِ دريا
که ماهی گنديدههاشو دور نمیريزه
میخوريم به سلامتیِ اون که
هميشه راستشو ميگه
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا
که سنگای ديگه رو میگيره دورش
به سلامتیِ بيل
که هرچه قدر بره تو خاک،
بازم برّاقتر میشه
به سلامتیِ دريا
که قربونياشو پس ميآره
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع
که يهتنه يه اتوبان رو حريفه
به سلامتیِ عقرب
که به خاری تن نمیده
(x عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش
ميکُشه که کسی نالههاشو نشنوه)
به سلامتیِ سرنوشت
که نميشه اونو از سر نوشت
شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به
يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين
چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد واو را رفوزه کرد.*
*امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او
پي ببرد و بتواند کمکش کند. *
*معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با
استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت
کامل"*
*معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است.
همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."*
*معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل
روبرو خواهد شد."*
*معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و
علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي
برد."*
*خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به
فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما
امروز بوى مادرم را مي داديد."*
*خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن،رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.*
*پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.*
*يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما
بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.*
*شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که
دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام. *
*چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته
بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از
دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.*
*چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود
که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است.
باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.
امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور
استودارد"*
*ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته
بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که
پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد. *
*تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير
کنم از شما متشکرم."*
*خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى.
اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که توبيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."*
*بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
*همين امروز *
*گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت*i
| Design By : Night Melody |


